خرید بک لینک

درباره سایت

177

آخرین مطالب

امکانات وب

خستم. ولی خدایا شکرت ... دیگه چی میتونم بگم ؟! کمکم کن که خوب از عهده همه چیز بربیام. کمکم کن حرف و حدیثی تو کار نباشه. همیشه پشتم بودی بازم باش. هرچند که من همیشه اون دختربچه خوبی که میشناختی نبودم.

+ کاشکی آخر این سوز بهـــــاری باشد!

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

داره مثل برق و باد می گذره. نمی دونم خوبه یا بد ... هیچی نمیدونم دیگه ینی ! کاشکی همه چیز خوب بره جلو. اونجوری که برام بهترینه. کاش این فکرای احمقانه بره کنار و مثل یه آدم نرمال زندگی کنم. کاش ، کاش ، کاش ..

+ کاش همه درسارو هم پاس شم -.-

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

الان نگاه کردم. یک ماه دیگه این وبلاگ میشه سه ساله. یادمه برای چی نوشتم اصن از اول :)) دیشب چت میکردیم. فارغ از اون بگیر و ببندای سه ، چهار سال پیش. جالبه برام که چرا هنوز ارتباطم قطع نشده باهاش. گفتم

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

هربار حرف می زنیم کلی از وضعیتش میناله. این که تنهاست ، که کسی محلش نمی ذاره. نه این که بخواد براش دل سوزی کنم. واقعا تنهاست. دیشب نزدیک 1 ساعت یکسره همین حرفا رو زد. فکر کردم آرزو کرده بودم اینطوری ش

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

سخت ترین هفته امتحانات رو پیش رو دارم و تو فرجه هم هیچ غلطی نکردم:)) تا حالا که بخیر گذشته ایشالا بقیشم بگذره ! جدیدا دارم فکر میکنم چجوری من انقدر از همه خوشم میاد ؟! همه دخترا اینجورین یا منم فقط ! :| زندگی شده ها ! :(

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

دیروز یه ویدیو برام فرستاده بود از خودش تو تلگرام که به خیال خودش خیلی فان بود :))) جالبه که دیدم اون همون آدم 4 سال پیشه و من نه ! :))) حالا برعکس اون موقع بنظر پوچ و بی معنی ِ تا کول که یعنی تو مسیر درستم الان !:))))

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

روز دوشنبه بابا عمل داره. امروز رفته دکتر قلب و اونجا تو برگش نوشتن جراحی با ریسک بالا. تا امروز اوکی بود ولی الان خودشو باخته کاملا. این دیگه از کجا پیداش شد؟ دیگه آمادگی اینو نداشتم. درست ِ هیچ وقت به چشم پدر - اون جوری که بقیه پدراشونو میبینن- ندیدمش. درسته همیشه رفتاراش و کاراش برام آزاردهنده بود اما هرچی باشه بابامه و من دوست ندارم اتفاقی براش بیفته. نمیدونم ... نمیدونم ... نمیدونم ! انگار هیچ وقت روی آرامش رو قرار نیست ببینیم. می ترسم. خدایا ...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

فردا دوباره دانشگاه وا مونده شروع می شه و من هیجی حوصله آدمای فیک و مضخرفشو ندارم. ای بابا ... ای بابا ... ای باااااباااااا !

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

چه حس بدی دارم. به زندگی. بقیه چیکار میکنن که لذت می برن ؟! دلم یه دوست خوب میخواد. یه دوست نزدیک. دلم برای "ن" تنگ شده ولی دوست ندارم بش پیام بدم. دفعه آخریم که پیام داد خیلی سرد جواب دادم. حس می کردم به اندازه کافی تلاش کردم و الان دیگه نمیخوام بازم حس کنم اونقدر مهم نیستم. چرا وقتی بچه بودم دوست پیدا کردن برام راحت تر بود تا الان ؟! کاش "ر" یه شهر دیگه نبود ... دلم خیلی گرفته. خیلی خیلی زیاد.

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 20:25

صفحه بندی